تبليغاتX
كلبه من
باوجود این همه رنگهای شاد و زیبا شرم آور است که همه چیز را سیاه ببینیم.

کاش آلیس بودم در سرزمین عجایب تا همه چیز فقط عجیب بود نه وحشت انگیز ،

 کاش در تیمارستان بودم و در میان دیوانگان تا در میان این بی خردان ،

 کاش در جنگل بودم و در میان حیوانات تا در میان این انسانهای حیوان صفت

"شیوا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:54  توسط شيوا  | 

روزگار مرگ انسانیت است :

من ، که از پزمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر_حتی قاتلی بر دار _

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

 

صحبت از پزمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند  !

هیچ حیوانی به حیوانی روا نمی دارد

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !

 

صحبت از پزمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور ،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

گفتگو از مرگ انسانیت است !!

شاعر : " مرحوم فریدون مشیری"

Entry for June 15, 2009

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:48  توسط شيوا  | 

حضرت عبدالبها می فرمایند :

" در بلندی همت اطفال بسیار کوشش نمایید که چون به بلوغ رسند مانند شمع برافروزند و به هوی و هوس که شیوه حیوان نادان است آلوده نگردند ، بلکه در فکر عزت ابدیه و تحصیل فضائل عالم انسانی باشند."

اطفال

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:0  توسط شيوا  | 

?

به نظر شما این دوتا به هم می رسن ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:30  توسط شيوا  | 

قدر لحظاتی که با هم هستیم را بدانیم

گاهی اونقدر درگیر غم و دردیم که نای خندیدن نداریم

پس قدر اون لحظات شادی رو که سپری می کنیم بدانیم

 

گاهی زانوی غم بغل میگیریم و دست روی چشم های خیسمون میذاریم

پس قدر لحظاتی که در دست در دست هم هستیم و به هم نگاه میکنیم را بدانیم

 

گاهی یک کدورت کوچیک ، به دوستی ها لطمه ای بزرگ می زنه

پس قدر لحظاتی که کینه ای در دل نداریم را بدانیم

 

گاهی فاصله اونقدر ما رو از هم بی خبر می ذاره که فاصله قلب هامون بیشتر از فاصله راه میشه

پس قدر لحظاتی که نزدیک هم هستیم را بدانیم

 

گاهی برای جبران بدی ها ، بد می شویم و بد میکنیم

پس قدر لحظاتی که به فکر انتقام نیستیم را بدانیم

 

گاهی می خوای متنی را تایپ کنی و بنویسی اما اشک ها جلوی دیدتو می گیره

پس قدر لحظاتی که چشم هامون از شادی برق می زنه رو بدونیم

 

گاهی اون قدر دلگیر و دلتنگی که جائی در قلبت برای کسی نمی ذاری

پس قدر لحظاتی که قلبت سرشار از عشق و محبته رو بدونیم

 

گاهی پل های پشت سرمان را خراب می کنیم و زمانی به خودمان میایم که حتی رد پاها رو هم باد برده

پس بیایید قدر پل ها را بدونیم

 

گاهی می خوای با یکی حرف بزنی،درد دل کنی و مجبوری حرفهایت را به نامی که روی سنگ قبر حک شده بگوئی

پس قدر لحظاتی که در کنار هم هستیم بدونیم

 

پس قدر لحظاتمون رو بدونیم...

 

به خدا فردا دیره ... بیایید قدر همین لحظه را بدونیم

"شیوا"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:52  توسط شيوا  | 

تعصب

شاید داره فکر می کنه : " کاش تعصب ها نبود " !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:14  توسط شيوا  | 

 

" نیکمرد راستین کسی است که همراه همه آنانی است که بد پنداشته

می شوند "

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:2  توسط شيوا  | 

 

در غبار

در اعماق دره

در جستجوی گمشده ای هستم.

مرد کوری می آید،

سه تاری می نوازد

و دور می شود

به سوی تاریکی

و راه ، هم چنان بی انتهاست...

"فنگ زی ـ شاعر معاصر چینی"

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:38  توسط شيوا  | 

 

ـ من یک روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را دیدم!

و کمی بعد باز گفتی : آخر...وقتی که خیلی غمگین باشی دوست داری که غروب های آفتاب را تماشا کنی.

ـ  پس آن روز که چهل و چهار بار غروب را تماشا کردی خیلی غمگین بودی ؟

ولی شازده کوچولو جواب نداد.

 

(ماخذ : کتاب مورد علاقه ام ،کتابی که انگار داره از افکار و روحیات من میگه،کتاب که از خوندنش لذت می برم،کتابی که...بازم بگم یا متوجه شدید کدوم کتاب رو میگم؟)

شازده کوچولو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:48  توسط شيوا  | 

Find happiness in frindship

in the fun of donig things together

in the sharing and understanding

frindship

خوشبختی را در دوستی

در شادی کار مشترک

و در ایثار و درک دیگران بجوی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:7  توسط شيوا  |