امروز بعد از چند روز يك لبخند واقعي زدم و يك درس خيلي بزرگ گرفتم و دوستان واقعي و غيرواقعي ام رو شناختم
.
.
.
روي شوفاژ نشسته بودم و به جورابم چشم دوخته بودم با صداي زنگ اس ام اس از حال و هوام خارج شدم
-در چه حالي ؟
با خوندن اين اس ام يك حس آرامش عميقي بهم دست داد و يادم اومد اين دوست خوبم چندين بار امروز باهام تماس گرفت و ميخواست كمكم كنه جواب اس ام اسشو دادم و از پنجره اتاقم به بيرون خيره شدم و تمام اتفاقات و حال و هواي و حضور ديگران رو كنارم به ياد اوردم ...
بعضي جملات تو ذهنم زنده شد :
*
_چيه ؟ كسلي ؟
_چيزي خاصي نيست
_اصلا بهت نمياد اينقدر بي حال باشي
*
_ چه خنده زوركي ...قبلن ها از ته دلت مي خنديدي الان به زور لبخند مي زني
*
_آخه تو مثل جنراتور ميموني وقتي خاموش ميشي همه شهر خاموش ميشه
*
_ نمي خواي بگي ؟
_چي روبگم؟
_نمي خواي بگي اين غم چيه اومده تو چشات ؟
*
و...
الان كه دارم فكر ميكنم مي بينم اين چند روز ناراحتي و افسردگي خيلي چيزا بهم ياد داد الان مي دونم رو چه كسائي مي تونم موقع غصه پناه ببرم ، ميدونم كي ميتونه سنگ صبورم باشه ، مي دونم كي غم رو از تو نگام و صدام تشخيص مي ده ، مي دونم كي از غمم ناراحت ميشه و كي بي تفاوته .
امروز جايگاه خيلي ها تو ذهنم و زندگيم محكم شد و خوشحالم از اينكه اين همه دوستاي خوب و مهربون و بامعرفت دارم...
امروز به خودم قول دادم اونائي كه هيچ وقت تنهام نذاشتن رو هيچوقت تنها نذارم ...
امروز ياد گرفتم خيلي چيزا تو زدگي ارزش غصه خوردن رو نداره...