من حالا ديگه بزرگ شدم بايد سنجيده رفتار كنم،بايد مواظب رفتارم و حرفهايم باشم،اگه الان حرفم كسي رو ناراحت كنه ديگه نميگن بچه ست نمي فهمه ! هزار و يك برداشت ميكنن...اگر اشتباهي كنم نميگن عيبي نداره . مي پرسن چرا ؟ اگه متوجه اشتباهت بشي لبخند نمي زنن تا آروم بشي طعنه مي زنن تا حسابي بفهمي كه اشتباه كردي...خوب حق هم دارند آخه من ديگه بچه نيستم ، من بزرگ شدم ،بايد سنجيده رفتار كنم!!!!
من عاشق دنياي كودكي هستم و بزرگ شدن رو دوست ندارم اما چه كنم كه ...
اما يك چيز خيلي خوشحالم ميكنه...
من هنوز براي تو همانم !همان كودك خطاكار درگهت…همون طفلي كه از شرم جرات نگاه كردن به چشمانت رو نداره …
تو هنوز برام هموني !هموني كه با در آغوش گرفتن قاب عكس چوبي و قديمي و گريستن آروم ميشه…
آره من هنوز همونم همون كودكي كه تنها پناهش توئي …
امشب نيز دلم از دنيا و مردمش و بيشتر از همه از خودم گرفته …نمي دونم چه كار كنم!تو اتاق راه ميرم و دلم ميخواد گريه كنم دفترچه سبز رنگمو ميارم تا باهاش درددل كنم بگم كه چقدر دلم گرفته. يك دفعه چشمم به قاب چوبي شمايل مبارك ميفته.تو فايل آهنگها ميگردم و اين آهنگ رو ميذارم "دستم بگير عبدالبها" شرم ميكنم به شمايل مبارك نگاه كنم با دستهاي لرزون ميگيرمش و سريع ميذارمش روي قلبم و شروع ميكنم به گريه كردن. مثل هميشه سرم سنگين ميشه دلم ميخواد شمايل رو نگاه كنم تا باديدن اون نگاه آرام و مهربان به آرامش برسم اما شرم ميكنم …من كه بارها اين جمله رو خوندم كه فرموديد : " تو بايد به شخص من ناظر باشي و رضاي مرا بخواهي و رضاي من اين است که از احدي کدورت حاصل نکني من که از تو راضي باشم ديگر چه غصه اي داري؟" من الان غصه دارم چون هم باعث كدورت شدم و هم…
ناخداگاه ياد قسمتي از يك مناجات افتادم :"اگر بداني كه قلب عبدالبها چقدر مهربان است البته از شدت فرح و سرور پرواز نمائي و فرياد واطوبي به اوج آسمان رساني" يك حس سرور عميقي بهم دست داد ...
موسيقي هنوز داره پخش ميشه :"دستم بگير عبدالبها"...
ياحضرت عبدالبها دستم بگير كه مي خوام به درگاهت بيام با قلبي پاك از كدورت و پراز محبت
دستم را بگير كه ميخواهم به درگاهت بيام ...دستم بگير كه مي خوام در سبيلت قدم بردارم...
