روزگار مرگ انسانیت است :
من ، که از پزمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،
از فغان یک قناری در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر_حتی قاتلی بر دار _
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پزمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !
هیچ حیوانی به حیوانی روا نمی دارد
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !
صحبت از پزمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !
در کویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،
گفتگو از مرگ انسانیت است !!
شاعر : " مرحوم فریدون مشیری"
